تبليغاتX
هاچ زنبور عسل-خاطرات هاچ وکیل-

هاچ زنبور عسل-خاطرات هاچ وکیل-

این خاطرات قبلا به چاپ رسیده و هر گونه برداشت باید با اجازه ی مدیر وبلاگ باشد

اسلام شناسی !!

-          هدایت تشریعی چیست ؟

هدایت تشریعی به هدایتی گفته میشود که در آن پیامبر دستور ها و پیام های الهی را برای  مردم  عامی و بی سواد  به صورت ساده و قابل فهم شرح میدادن  و اشکالات مردم را بر طرف میکردن .

-          هدایت  تکوینی چیست ؟

هدایت تکوینی به هدایتی گفته میشود که در آن پیامبر دستور ها و پیام های الهی را تکمیل تر و پیچیده تر توضیح

میدادند  و درباره ی مسایل پیچیده تری با دانشمندان آن زمان صحبت میکردند .

 

-           برای  وضو گرفتن  چه مقدار آب لازم است ؟

برای وضو گرفتن هر چقدر آب بیشتر باشد بهتراست  و میشود یک وضوی درست گرفت  و مطمن شد که هیچ نقطه ای از بدن خشک نمانده است .

-          آیا وضو گرفتن با آب غصبی وضو را باطل میکند ؟ یا صحیح است ؟ حکمش  چیست ؟

وضو گرفتن با آب غصبی صحیح است به شرطی که در آن آب ،گلاب یا چیز دیگری نریخته باشند . خلاصه اینکه وضو با آب غصبی در صورتی درست است که آن آب رنگ و بو و مزه نداشته باشد ، در غیر این صورت باطل است .

 

حدس میزنید نمره ی امتحانم چند شد ؟؟ 20 !!!!

بله حق دارید تعجب کنید خودم هم کمتر از شما تعجب نکردم اولش فکر کردم برگه رو اشتباهی بهم دادن اما نه اسم خودم

بالای برگه بود !

امتحان فوق الذکر مربوط به کلاس دوم دبیرستانمه !

اولین باری که امتحا ن معارف اسلامی  د اشتیم و 20 گرفتم کم مونده بود شاخ در بیارم  اما چند بار دیگه  که امتحان دادیم و من همچنان 20 شدم ، دیگه مطمن شدم که بالاخره این ریشی که گذاشتم و این همه

مسجد و پا منبر رفتن و نماز جماعت و بسیج و انجمن اسلامی و  چه و چه و چه که بیخود نبوده برادر من نتیجه اش میشه این !

به هر حال  این همه روضه و نوحه که رفتیم  اسلام شناسی منو تقویت  کرده گذشته از ثوابش اجر دنیایی هم داشته  که اجرش هم میشه نمره ی 20 درس معارف ! یه بارم که شده من 20 بگیرم بقیه حسرت بکشن ؛ همیشه که نمیشه ما حسرت

بکشیم ؛ نمیشه اونا سواره باشن و ما پیاده !

از اونجایی که اسلام شناسی و در نتیجه معارف اسلامی  من خوب شده بود و همیشه 20 میگرفتم پیش آقای آقاپور دبیر

معارفمون هم اجر و قربی داشتم و بچه زرنگ کلاس محسوب میشدم و یه جورایی دست راست آقا معلم بودم.

و حسابی کیفور بودم .

توی همون حال و احوال بچه زرنگیم بودم که تو خونمون پچ پچ هایی سر ازدواج خواهر بزرگم که دانشجوی

تربیت معلم بود سر گرفت که از قضا یه خواستگار سمج داشت که دبیر معارف بودن و مرتب برای خواستگاری

پیغام میفرستاد . من که موافق بودم به نظرم یه استاد معارف حتما میتونست یه زندگی دینی خوب برای خواهرم

دست و پا کنه و حتما در کنار هم خوشبخت می شدند !

ولی خانواده و خواهرم که فکراشونو کردن دیدن نون تو معارف نیست و یه دبیر معارف هر چندتا هم که حدیث

بلد باشه ؛ شکم گرسنه این حدیث ها حالیش نمیشه و با حدیث و  نقل قول شکم سیر نمیشه  و شکم که سیر نباشه خوشبختی

کیلو چند ؟

وقتی ترازوی معارف و پول  به سمت پول سنگینی کرد نتیجه اش شد جواب منفی خواهرم به  خواستگارش !

اما بشنوید از تبعات جواب منفی خواهرم !

نمیدونم خورشید از اون  روز به بعد از کدوم طرف طلوع  می کرد  و یا چه گناهی کرده بودم  که لو رفته بود یا کدوم آدم

بدجنس زیر آب منو پیش آقای آقاپور دبیر معارفمون  زده بود که آقا باهام لج کرده بود.

دیگه دست راست آقا که  نبودم  چشم هم  نداشت منو ببینه ! تا منو میدید چنان درهم میشد که انگار عزراییل براو حلول کرده !

از همه ی این ها بدتر اسلام شناسی من هم به شدت افول پیدا کرد  و بالاترین نمره ام از 7یا 8 بیشتر نمیشد .

حتی یک بار برای اینکه به آقا ثابت کنم من هنوز همون اسلام شناس محبوبشم مجبور شدم تقلب کنم و سر جلسه امتحان

کتاب باز کردم و تک تک سوال ها رو از روی کتاب کپی کردم و نوشتم اما باز هممممممممممم 8 شدم!!

من که آخرش نفهمیدم چی شد که اینقدر معارفم بد شد اما یکی نبود به این آبجی ما بگه  تو که میخواستی جواب رد

بدی حداقل صبر میکردی من امتحانای خردادم رو بدم !

پ.ن : آقای آقا پور خیلی آقایی !!

 

 

 

 

 

   

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/18ساعت 0  توسط هاچ وکیل   | 

جرقه !!

 

آقای حجتی رو یادتون هست ؟؟  ای بابا آخه چطور یادتون نیست ؟ همون دبیر پرورشی محترمی که واسه ی اولین بار دست

محبت بر سر من کشید و گرمای دست پر مهرش باعث روییدن دو عدد گوش مخملی ناز بر سر بنده ی حقیر شد .

 با اینکه ایشون با سیاست این کار و کرد ( البته منظورم همین سیاسته نه اون سیاست ) و با یک تیر دو نشون زد؛ هم یک

 بچه ی شرور و رام کرد و هم  آمار بچه های شرور رو میگرفت اما  با همه ی این احوال مهر ایشون بدجوری توی دل من

ریشه دووند هم مهرشون و هم طعم محبتشون !!

به همین دلیل واسه ی اینکه این محبت و احترام رو از دست ندم حاضر به انجام هر کاری برای رضایت ایشون بودم ؛

بنابراین من شدم مرید و ایشون شد مراد من ! سعی کردم پا جای پای ایشون بذارم .

اولین کاری که کردم این بود که  روزی سه مرتبه ریشم رو بزنم تا هرچه سریع تر پر پشت بشه البته هیچوقت

با تیغ نمیزدم چون قطعا گناه محسوب میشد  ! عضو بسیج پایگاه مقاومت الزهرا ( بسیج محلمون ) شدم ! بسیار مودب و سر به

زیر شده بودم دیگه فقط رضایت آقای حجتی واسم مهم نبود طعم این کسوت جدید و این همه عزت و احترام به مذاقم حسابی 

چسبیده بود . اون هاچی که سر منشا همه ی شر های محله و مدرسه بود حالا شده بود بچه مثبت و آروم ! تازه بقیه رو هم امر

به معروف و نهی از منکر میکرد ! و گاهی که زورش به اون منکر نمیرسید ، میرفت و پیش برادرهای گردن کلفت،  گردنش

رو کج میکرد و گزارش اون عامل فساد رو میداد و از اون ور جا پای خودشو سفت تر میکرد ! زندگی طعم شیرینی به خودش

گرفته بود !هر جمعه توی پارک شهر نماز جماعت برپا میکردیم  و خودمون  ازین فیض معنوی حض وافر میبردیم !

همه ی این تغییرات با ورود من به دبیرستان  و آغاز نوجونی مصادف شد !!  

با اینکه ازپیله ی افراطی شرارتم در اومده بودم اما باز هم به تعادل نرسیدم و این دفعه داشتم ازون ور بوم میوفتادم و داشتم

تبدیل به برادر تفریط میشدم !

اما ازین مدل جدیدم خوشم میومد و حاضر نبودم ازین پیله بیام بیرون و اطرافیانم هم که میدیدن اون هاچ شرور اینقدر

سر به راه شده بیشتر هلم میدادن و تشویقم میکردن !! میخواستم تبدیل به پروانه بشم  تصمیم خودم  گرفته بودم که هر جور شده وارد حوزه ی علمیه بشم!!

همه چیز عالی بود  عالیه عالی !! به همه ی اون چیزهایی که آرزو داشتم به نوعی رسیده بودم اون عزت و احترام حتی اگه

گاهی از سر ترس هم بود به من میچسبید اماااااااا!!!

اما !!

اما !!

شاید به خاطر سنم بود و شاید هم به خاطر تسترون هر چه بود گه گاهی شیطنت هایی در اعماق دلم جوونه میزد اما من سریعا

لعنت بر شیطونی میفرستادم و  تو نطفه خفه اش میکردم !! و بعدم توبه و الهی العفو !! اما هرچی سنم بالاتر میرفت تسترونم هم

زیاد تر میشد  و اون شیطنت هاگاهی از اعماق وجود  به رگ و پی  و قلب هم میرسید و من هم به جای لب گزیدن زیر سبیلی

ردش میکردم ؛ اما همیشه میدونستم که این فکر ها هیچوقت به عمل نخواهند رسید !!

 

تا اینکه اولین جرقه زده شده !!

سال سوم دبیرستان بودم  و همچنان از نظر درسی ضعیف ؛ولی  به واسطه ی اجر و قرب بسیجی بودنم دبیران محترم

کمتر به روی مبارک میاوردن و من مثل سابق  زیر رگبار  تهمت و تحقیر نبودم و نرم نرمک و با تجدیدی و قبولی شهریور و

گاهی هم ریش گرو گذاشتن برادران بسیجی بزرگوار سال ها رو میگذروندم !

خرداد ماه بود و من امتحان زبان داشتم ؛ ساعت 10:30 صبح!!

  خونه ی ما  یه خونه ی دو طبقه ی خیلی کوچیک بود که طبقه دومش رو اجاره میدادیم اما وقتایی که  خالی بود من اونجا

درس میخوندم ! از صبح زود رفته بودم بالا و داشتم درس میخوندم ولی مطمنم  

که اگه این چند ساعت گل لگد کرده بودم نتیجه اش بهتر بود ! با این حال حدود ساعت 10 صبح کتابم رو بستم و رفتم آماده بشم

که برم واسه ی امتحان که  جیریرینگ !! تلفن خونه زنگ خورد ! و چون کسی خونه نبود من تلفن رو جواب دادم :

-          بله ؟

صدایی نیومد

-          الو ؟؟

 

یه صدای ناز که به زحمت از ته گلو در میومد به آهستگی گفت :

 

-          سلام ! آقای هاچ شمایید ؟

-          بله بفرمایید !!

-          واااییی ببخشید مادرم اومد نیم ساعت دیگه زنگ میزنم !!

 و قطع کرد !

 من موندم و یه حساب سر انگشتی ! یه امتحان داشتم که تا نیم ساعت دیگه شروع میشد، البته بود و نبودم

فرقی نمیکرد  ، به هر حا ل تجدید میشدم و به شهریور میکشید !یه  آقای حجتی داشتم که اگه میفهمید از دستم خیلی ناراحت میشد که اونم از کجا میخواست بفهمه ؟؟

یه مامان داشتم که اگه میفهمید من با یه دختر حرف زدم منو میکشت ( واقعا میکشت ) که اونم بیرون بود و تا ظهر بر نمیگشت !

آبجی های فوضولی داشتم که به مامانم خبر میدادن که اونا هم رفته بودن مدرسه واسه امتحان پس اونا هم فعلا بر نمیگشتن !

کمی وجدانم قروچ قروچ میکرد و میگفت که صحبت با نامحرم گناهه که اونم آدمیزاد جایزالخطاست و در توبه بازه !

دست آخر موند خداوند باریتعالی که اونم  ارحم الرحمینه !!

نتیجه ی همه ی این حساب کتابا این شد که من کتاب رو  پرت کردم یه گوشه و قید امتحانو زدم و پای تلفن میخکوب شدم و به انتظار صدای اون دلبرک ناز نشستم !

این اولین باری بود که فرصت تجربه و صحبت  با حنس بد جنس مونث اون هم با شرایط فوق العاده بهم دست داده بود

و اما بشنوید ازون دلبرک !

اون دلبرک فکر کنم هنوزم مامانش پیششه چون الان سالیان سا له که هنووووز اون نیم ساعت نرسیده و من تو کف اون

صدا برای همیشه موندم !!و تا این لحظه نمیدونم کدام شیر پاک خورده ای بود که منو  اینگونه بر آشفت.

شهریور ماه

وقتی مجبور بودم  بابت تجدیدی زبان امتحان بدم زیر لب زمزمه میکردم با یک تار موی زن میشود پای فیل را بست چه برسد به پای ادمیزاد

پ.ن ۱ : از با نوان عزیز تقاضا می شود به هیچ عنوان شماره تلفن خود را در بخش نظرات  نگذارندچون  من حوصله دوباره تجدید شدن ندارم

 پ.ن ۲ :  زن بلاست خدا هیچ خونه ای رو بی بلا نذاره !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/16ساعت 23  توسط هاچ وکیل   | 

دوچرخه

پدرم دکترای بنایی و سنگتراشی  را از دانشگاه مجازی نداری و بی پولی با معدل الف به اتمام رسونده بود  گاهی اوقات که کار بنایی نبود سنگتراشی می کرد و با درآمد ناچیز مجبور بود شکم هفتا بچه رو سیر کنه، با آن شرایط  بطبع زندگی برای ما هم سخت بود به قول مادرم که همیشه می گفت: بیچاره پدرتان مجبوره نون شما ها رو از دل  سنگ دربیاره. (تراش سنگ های کاخ بیستون و اهرام مصر هم کار بابامه) هیچ وقت دستهای پینه بسته ی  پدرم رو فراموش نمی کنم هرازگاهی که از سر مهر  دست به صورتون می کشید  ضمختی پینه ی دستاش آزارمون میداد و صورتون درد میکرد .خب با این وضع زندگی تابستونا مجبور به کارگری می شدم تا کمک خرج خانواده باشم. تابستون سال ..۶۹. سوم راهنمایی و تموم کرده بودم {البته مثلاً تموم کرده بودم چندتا تجدید داشتم واسه شهریور}شهریور ماه هم به هر جون کندنی بود به زور کمی تقلب و تک ماده تنوستم مقطع راهنمای رو  دست به سرش کنم و بشم سیکل ولی چه فایده  اون وقتا بعد دوره راهنمایی باید با توجه به معدل  رشته تحصلی اینده رو انتخاب میکردم که متاسفانه حد نصاب معدل  من برا انتخاب هیچکدوم از رشته ها جز علوم انسانیبه دردم نخورد اون وقتا خیلی دوس داشتم جراح قلب میشدم که نشد    بگذریم بیرم سر اصل مطلب

پیش این بنا و اون بنا کار می کردم{شا ید پپرسین چرا پیش پدرم کار نمی کردم ؟؟؟؟!!!!!  اخه کار کردن با بابام خیلی سخت بود رس ادمو میکشید}

تصمیم داشتم اگر تونستم پولی پس انداز کنم و واسه خودم دوچرخه بخرم

 راستش از وقتی که یادم میاد همیشه به بابام التماس می کردم که واسم دوچرخه بخره

 اما اون بنده خدا که واسه نون بچه هاش مونده بود. نمی تونست اینکار و بکنه،حتی یادم میاد یک

شب خواب دیدم دوچرخه دارم و حسابی دارم حال می کنم اما تو خواب هم یه جورایی فهمیده بودم که   دارم خواب می بینم و اگر چشمام و باز کنم همه چی می پره در حالت خواب و کمی هوشیاری فکر بکری به سرم زد دوچرخه رو محکم تو بغل گرفتم و آروم چشمام و باز کردم ولی

 افسوس ... پریده بود.

اون موقع ها دوچرخه کورسی خیلی مد بود و هر کسی هم نمی تونست از اونا داشته باشه،اما تا

 دلت می خواد از این دوچرخه های نمره ۲۸ بی قواره تو شهر پر بود یه جورایی شبیه دوچرخه

 های جنگ جهانی دوم بود.

با هر زحمتی که بود کار کردم و کار کردم و بالاخره تونستم ۵ هزار تومن

 پس انداز کنم.محسن پسر همسایه مون که مامان باباش از هم طلاق گرفته بودن و دو سال

هم از من بزرگتر بود دوچرخه کورسی خوشکلی داشت و می خواست بفروشدش و من که عجیب

چشمم به دنبال اون دوچرخه بود می خواستم هر جور شده ازش بخرم اما پولم نمی رسید،دقیقاً ۳

 هزار تومن کم داشتم محسن هم به هیچ قیمتی حاضر نبود کمتر از ۸ هزار تومن  دوچرخه اش

و آب کنه  هر چی زور زدم  و این در و اون درکردم  نتونستم ۳هزار تومن جور کنم

.یادمه هر روز به پدرم التماس می کردم بهم پول  بده تا بتونم دوچرخه محسن و بخرم اما بنده

خدا چون نداشت یا شاید هم نمی خواست/ زیر بار حرف من نمی رفت همه روز همه شب کارم

 شده بود التماس و هراز گاهی گریه و بغض تا شاید دل پدرمو به رحم بیارم و یه جورایی دستمو

بگیره {راستش بابا جون من کمی خسیس تشریف داشتن} اصرار از من بود و انکار از پدرم و تو این شرایط محسن اسدی هم به هیچ وجه حتی راضی نبود قسطی هم بفروشه..... و تو این زندگی

مرفه انه

بنده خدا مادرم از زور فشارهای زندگی و اذیت و آزار و شیطنت های ما دچار بیماری عصبی شده

بود و بنا به تجویز پزشک مجبور بود قرص آرام بخش بخوره.

هنوز یادمه تا یخچال خونه رو باز می

کردم به جای میوه ....غذا... ماست....شیر. گوشت... تنها چیزی که چشمو نوازش می کرد یک پارچ آب بود و قرص های مادرم و اکثرا لاغیرالبته گه گاهی هم درش  تخم مرغ پیدا می شد و تا دیر می جنبیدی اونا هم  سر از شکم سایرین درمیاوردن. با هفتا بچه قد و نیم قد که با پدر و مادرم می شدیم نه نفر اوضاع و احوال بهتر از این نداشتیم {اشکاتونو پاک کنین  اجرتون با امام حسین}

خونمون دو طبقه بود و خیلی نقلی-

اون موقع ما طبقه اول می نشستیم که کلاً فکر کنم هفتاد یا

هشتاد متر بیشتر نمی شد.{۹ نفر تو یه محیط کوچک}یک اتاق خواب داشت و یک آشپزخانه و یک پذیرایی که وقت خواب چون جا کم بود حتی تو آشپزخانه هم رخت خواب پهن می شد  طبقه دوم  و بابت کمک خرج به مستأجر میدادیم .تا ماهی چندغازی عاید خونه بشه!

تو این شرایط اسف بار

 ارزاق عمومی رو با کوپن می دادن و به خانواده های ده نفری یادمه که یک حلب روغن ۱۷ کیلویی

 کامل می دادن و ما چون نه نفر بودیم همیشه مامور توزیع ارزاق مجبور بود در حلب ۱۷ کیلویی

 رو باز کنه و یه مقدار ازش برداره که این موضوع به غیرت پدر محترممون بر می خورد و سعی می کرد خانواده رو فقط به خاطر یک کیلو و خرده ای روغن نباتی ده نفره کنه  باور کنین اگر دولت

 می گفت مثلا برای خانواده های ۴۰ نفره چهل کیلو روغن چهل کیلو برنج و چهل کیلو گوشت می دهیم پدر و مادر من نفر اول بودن برای گرفتن شناسنامه چهل تا  بچه قد و نیم قد.ما شاء الله به این همه استعداد....

برگردیم سر اصل مطلب:اون موقع از سال طبقه دوم خونه ما خالی از مستأجر بود و من شبا به

خاطر اینکه جا کم بود می رفتم بالا می خوابیدم و محسن  هم  طبق روال هر شب ساعت ۱۱ به

دور از چشم خانواده یواشکی می زد بیرون و با پرتاب یک ریزه سنگ به شیشه پنجره ی طبقه بالا

  منم آروم از خونه می زدم بیرون و مثلاً ولگردی و دوچرخه سواری می کردیم این به نوعی کار هر شب ما بود...بی انکه کسی بدونه و متوجه شه (یادش بخیر چقدر خوش میگذروندیم )

اون شب قبل از اینکه محسن بیاد سراغم حدوداً ساعت ۹ بود که بحث خرید دوچرخه رو پیش

کشیدم و عز و جز ملتمسانه به آستان ملوکانه پدر کردم تا راضی بشه ۳ هزار تومن به من بده که

نداد و من گریه کردم- شیون کردم-اخم کردم-بغض کردم-داد و بیداد کردم-هوار کشیدم بالاخره هر کاری که کردم راضی نشد که نشد.بغض و گریه و تنفر از این زندگی تمام وجودم و فرا گرفته

بود قریب ده پانزده روز   اون ۵ هزار تومن رو سفت چسبیده بودمتا مابقی شو جور کنم ولی

چه سود پول سواره بود و ما پیاده  

یهو یه تصمیم عجیب و غریب گرفتم که هیچ کس نه فکرش

 و می کرد نه تصورش و ...

آروم رفتم سر یخچال و دو بسته قرص امی پرامین ۲۵ میلی گرمی از قرص های مادرم و کش

رفتم و در حالی که بغضم و می خوردم رفتم طبقه بالا و شروع کردم تمام قرص ها رو یکجا خوردن

تا خود مو راحت کنم.همون موقع هم وقتی یادم می افتاد که فردا لحظه ای که مادرم و خواهرام

نعش مرا می بینند و چه حالی پیدا می کنن دلم می گرفت و بغضم می ترکید و زار زار به حال

فردای اونا گریه می کردم از اینکه مادرم بی پسر خواهد شد و خواهرام بی برادر و خب هیچ کاری

 نمی تونستم بکنم چون تصمیم و گرفته بودم.همه قرص ها رو خوردم و یک ربع بیست دقیقه ای

 نگذشته بود که محسن طبق روال هر شب سنگ ریزه به شیشه زد و من علی رغم چنین شب

وحشتناکی آروم زدم بیرون.محسن طبق معمول با دوچرخه اش اومده بود.از احول پرسی من

متوجه شد که شدیداً پکرم و به هم ریخته ....

هی شروع به پرسیدن می کرد که چی شده و هی اصرار می کرد که بدونه چه اتفاقی افتاده که

 امشب من اینقدر دمقم از اون اصرار بود و از من انکار....

بالاخره سر اصرار محسن بهش گفتم که هیچی سر دوچرخه جنابعالی که راضی نشدی حتی

 

قسطی بفروشی من خودکشی کردم.

محسن تا این حرف و شنید زد زیر خنده هرهر خندید.خنده اش بند نمی امد و با اون حالت خنده

بهم گفت: خب پس چرا نمردی؟با یه حالت غمگین و یأسی بهش گفتم که احتمالاً تا یکی دو ساعت

دیگه بمیرم بازم زد زیر خنده که این چه نوع خودکشیه که یکی دو ساعت دیگه داری می میری؟

قضیه رو از سیر تا پیاز براش تعریف کردم، بیمارستان امام خمینی نزدیک خونمون بود و محسن بعد

 از اینکه ماجرا رو فهمید با اصرار و تمنا و با قول و وعید بسیار من و کشید به طرف بیمارستان.....

دوچرخه اش و پارک کرد در اورژانس و با هم رفتیم اورژانس سوت و کور بود فقط آقای دکتر

داشت مگس می پروند که موضوع رو برای دکتر تعریف کردم.آقای دکتر که باورش نمی شد و  فکر

 می کرد که سر به سرش گذاشتیم بهمون متلک می پروند.دکتر با همین حال و احوال جدی

نگرفتنش از صندلیش بلند شد و دستم و آرام گرفت یخ یخ بود،فکر کنم فشارم حول و حوش قطب

جنوب بود که دستور داد شستشوی معده کنن.چشمتون روز بد نبینه ..... وقتی این شیلنگ

شستشو رو از بینی ام دادن تو تا برسه به معده ام از درد هزار بار مردم و زنده شدم.خیلی

 سخت

بود... شلنگ وقتی به معده ام رسید کلی آب سرد تو معده ام ریختن سردی خاصی تمام شکممو

 فرا گرفته بود و شستشو به همین منوال ادامه داشت تا اینکه تموم شد و من رفتم زیر سرم....

طبق معمول پرسنل محترم اورژانس موضوع رو به عنوان خودکشی به کلانتری اطلاع دادن سر و

 کله آقای پلیس پیدا شد که چی بود و چرا؟؟؟؟

و انکار از من بود که نه خودکشی نکردم فقط اشتباهی زیادی دارو مصرف کردم آقای پلیش یه نمه

 هم فکر می کرد که من تریاک خوردم بازجویی ها سر تخت بیمارستان انجام شد و نهایتاً با اعلام

اینکه از کسی شکایت ندارم رفع زحمت نمودند تمام سوالات اقای پلیس رو گیج و منگ جواب دادم

 کمی قرص های آرام بخش بهم تأثیر گذاشته بودند که کرخ و بی حال شده بودم ساعت حدوداً

چهار صبح بود که محسن بهم  گفت که دکتر مرخصت کرده اما گفته باید اول با بیمارستان تسویه

حساب بشه

با حالت شل و ول بهش گفتم که از جیبم پول برداره تا تسویه حساب کنه هزینه نجات و احیای بنده

 شد ۳ هزار تومن ناقابل....

ه بود منو محسن در حالی که تلو تلو می زدم و بی حال بودم و حواسم به خودم

و اطرافم نبود رسوند خونه.در رو با کلید خودم باز کردم و رفتم طبقه بالا و جوری افتادم تو رخت

 خواب که تا ساعت ۱۲ ظهرفردا  به زور بیدار شدم هنوز کرخی تو تنم بود شل و بی اراده بودم ....رنگم

 شدید پریده بود و زرد زرد شده بودم بی حال افسرده، پدرم که این وضع و دید بدون اینکه از

ماجرای خودکشی و بیمارستان خبر داشته باشه دلش سوخت و غر غر کنان دست کرد تو جیبش و

 ۳ هزار تومن بهم پول داد که برو دوچرخه محسن و بخر ....ولی افسوس باز هم پول من ۵ هزار

تومن  شده بود.....

پی نوشت اول.کسی حاضر دوچرخه شو پنج هزار تومون بفروشه ؟خریدارم

پی نوشت ۲.حس حال نوشتن ندارم

پی نوشت ۳.خوندین نظر بدین لطفا

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/01ساعت 22  توسط هاچ وکیل   | 

عاشق مدهوش !!

 مثلا بدجوری عاشق خواهرم بود !!

 مثلا  زهرا تمام زندگیش بود !!

 مثلا اگه خواهرم نبود دل به هیچ دختری نمیداد مگر اینکه خدا همزاد زهرا رو سرراهش قرار میداد!!

 مثلا جوری رفتار میکرد که انگار فتوکپی  برابر اصل مجنونه !!

 با اینکه زهرا دختری کوتاه قد و سبزه رو و دارای اضافه وزن بود اما  اون جوری وانمود میکرد که انگار خوشگل تر

 از زهرا وجود نداره !

 

  " که لیلی گرچه در چشم تو حوریست

                                             به هر جزیی ز حسن او قصوریست "

  و جواب مجنون محترم ما هم این بود :

   

          " اگر در دیده ی مجنون نشینی 

                                      به غیر از خوبی لیلی نبینی "

    چه میشه کرد به هر حال عاشق بود و عشق این حرفها سرش نمیشه !

 

  فعلا غلظت بالا رو داشته باشید تا به قول کارگردان ها یه فلاش بک بزنیم و یه سری به گذشته ها ، تا ببینیم

 قصه ی این عشق از کجا شروع شد !

 خواهرم زهرا همونجور که قبلا هم توصیفش کردم دختری کوتاه قد و سبزه رو و دارای اضافه وزن بود اما

 یه جورایی مثل خودم سر پر شوری داشت و با اینکه خلاف قانون بود اما  در دو دانشگاه مشغول تحصیل

 بود و با تموم وجود میخواست دانشمند زبان شناسی  بشه  ( حالا فردا پا نشید راه بیوفتید دنبال مدارکش این قضیه مربوط به 15

 سال پیشه بین خودمون بمونه دیگه )

 داشتم میگفتم این آبجی ما دانشجوی دو دانشگاه بود یکی  دانشگاه تربیت معلم تبریز که عربی میخوند و

 یکی هم دانشگاه آزاد کرج دبیری ادبیات فارسی ؛ خودمون هم که اصالتا ترک بودیم! حالا حساب کن ترکی و عربیو

 فارسی ، چه شوووود؟؟؟ انصافا دانشمندی میخواست !!

 خلاصه این آبجی ما به خاطر پشتکار و سر پر شورش بود یا به خاطر بخت و اقبالش؛ به هر حال هر چه که بود خواستگار زیاد

  داشت علف باید به دهن بزی شیرین میومد که حتما میمود وگرنه این همه خواستگار از کجا بودن ؟؟

  از بین تموم خواستگارا پنج نفر بودن که از همه سمج تر بودن و تا زمانی که آبجی ما به یکیشون جواب

  مثبت داد دست بردار نبودن یکیشون  از پسر خاله های محترم بود به نام ایرج و اون یکی پسر دایی محترم

 به نام علی  که هر دو هیچ فرصتی رو برای ابراز علاقه و نشون دادن برتری خود نسبت به دیگری از دست

 نمیدادند . با اینکه از فامیل های محترم بودن اما من یکی از اینکه بخوان داماد ما بشن اصلا راضی نبودم

 چون با وجود فامیل بودن  همیشه از لحاظ مالی وضع خوبی داشتن و اونها همواره سواره بودن و ما پیاده  و این قضیه

  همیشه باعث عذاب ما بود ! اما خدا رو شکر آبجی گرام هیچ کدام رو به حساب نمیاورد وحال هر دو رو اساسا گرفته

  بود . خواستگار سمج بعدی معلم پرورشی اون موقعمون بود که تو یه پست جدا گونه واستون تعریف میکنم ( اونم شنیدنیه )

  و خواستگار آخر که کمی نظر خواهر ما رو به خودش جلب کرده بود آقای مهاجر ی  بود که وصف شیداییش رو شنیدید !

  این خواستگار نه فقط نظر خواهر که نظربقیه  رو هم به خودش جلب کرده بود، میدونید چرا ؟ چون مهندس بود!

  مهندس که میگم به امروز نگاه نکنید که حتی تو غارهای کوه های دماوند و وسط کویر   لوت  هم یه شعبه ی دانشگاه آزاد پیدا

  میکنید که توش چهار پنج تا رشته ی مهندسی داره ! انصافا مهندس بودن اون موقع یعنی همون حدود پانزده سال پیش

  اجر قربی داشت و دبدبه و کبکبه ای که بیا و ببین ! اما این وسط باز هم بخت مار و یاری نکرد چون خواستگار محترم

  بین این همه مهندسی عمران وکامپیوتر و.... مهندسی دامپروری رو انتخاب کرده بود که اون موقع هم به هرکسی میگفتی بهت

میخندید

  و میگفت : آخه  پرورش گاو و گوسفند هم مگه مهندسی میخواد ؟؟  بله مهندس بود اما چه مهندسی ؟ کلاس و در آمد مهندس

  عمران و معماری کجا و درآمد مهندس ما کجا؟ بقال محل هم درآمدش بیشتر از این عاشق شیدا بود !

 

 " دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه

                                         هردو جان سوزند اما این کجا و آن کجا ؟ "

 

  به هر حال این عاشق شیدا دو سال تمام شدیدا عاشق خواهرم بود  و لحظه ای رو برای نشون دادن شدت عشق و علاقه اش

  از دست نمیداد، حال اینکه کجا خواهرم رو دیده بود؟ در حین رفت آمد خواهرم به دانشگاه های مربوطه که همواره هم به

  همراهی مادرم انجام میشد ( از ترس گزند خواستگاران ) . یک روز در قطار کرج به شهرمون  ( یکی از شهرهای آذربایجان )

  آقای مهاجرانی هم کوپه ای مادر و خواهرم بوده اما به مقصد تبریز و وقتی در کوپه ی عشق دل و دینش رو میبازه

  و بسیار غمگین بوده از اینکه ممکنه فرصت دوباره ای برای دیدن این غزال زیبا نداشته باشه متوجه میشه که این

  غزال گریزپای در تبریز هم دلبری میکنه! گل از گلش میشکفه  و روزهای آینده به دانشکده آبجی محترم ما میره و

   سلام و علیکم و من همونیم که همسفر بودیم و باب و آشنایی رو باز میکنه از این قسمتش سریع میگذرم چون با

  گذشت پانزده سال هنوز هم از شنیدنش ناراحت و غیرتی میشم .

   خلاصه این عاشق زار دو سال تمام دلبری کرد و تور خودش رو پهن کرد تا بالاخره آبجی ما به تور افتاد و

  و این عاشق دلخسته بر خلاف مجنون به وصالش رسید و این دو با هم  نامزد شدن و عقد کردن .

  خب حالا این همه توضیح و تفسیر واسه ی چی بود ؟؟ واسه ی اینکه به این قسمت ماجرا برسیم !

   دقیقا دو هفته ! توجه داشته باشید !! دقیقا دو هفته !! از عقدشون گذشته بود و آقای مهاجرانی محترم به دیدار معشوق

   به شهرمون اومده بود برای مراسم شیرین و دلچسب نامزد بازی !

  یکی از همون روزا بالاخره مجنون محترم حاضر شد برای یک ساعت دست از لیلی بکشه تا با من که برادر

  لیلی بودم به خیابون های شهر بریم و قدمی بزنیم  که اونم البته به خواست لیلی بود وگرنه این مجنون ما محال بود

   قبول کنه !!

  در تموم مدت مخ من بیچاره رو کار گرفته بوده و از لیلی زیبا رویش صحبت میکرد و از شیرینی یک ازدواج

  عاشقانه  واز راز خوشبختی انسان ها  و اینکه خوشبختی واقعی فقط در یک چیزه و اون هم ازدواج   عاشقانه است

  جوری بالای منبر رفته بود و صحبت میکرد که دل هر شنونده ای رو میبرد و هرکسی دوست داشت این

  خوشبختی رو امتحان کنه ! جوری عمیق و احساسی حرف میزد که دوست داشتی تا آخر عمر از عشق حرف

   بزنه و تو فقط  شنونده باشی ! انگار پیش این استاد شنونده بودن دقیقا عین تجربه کردنش بود !!

  لحظات شیرینی بود و سخنانی شیرین تر، سخن از عشق بود و تعهد راز تحکم عشق !

  اما ناگهان سخن در دهان این واعظ سخن ور خشکید و جوری خموش ماند که انگار هیچ وقت و هیچ وقت سخنی از این

  زبان خارج نشده  به قول سعدی شیراز :

 

    " در رفتن جان از بدن  گویند هر نوعی سخن

                                                من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود "

  بله، این عاشق ما جوری ساکت و مسخ شد که انگار سال هاست که جان در بدنش نیست ( دور ازجونش البته )

   سکوت داماد من رو بدجوری پریشان و حیران کرد یعنی چه چیزی باعث شده که این عاشق زار ، این مجنون دلخسته

   لحظه ای از یادو تمجید لیلی غافل بشه؟ این فقط یک دلیل میتونه داشته باشه و اون هم  خود لیلی است !! لابد چشمای عاشق

   مجنون  به نور چهره ی معشوق مزین شده!!

   نه !!

 صبر کنید لطفا!! لیلی بود اما نه لیلی جناب مهاجری !!

  بله من مسیر نگاه مجنون رو که پی گرفتم چشمم به چنان لیلی زیبا رویی افتاد که انصافا نقاش روزگار وقت زیادی رو

  صرف زیبایی این مخلوقش کرد بود البته نقاشی خود مخلوق هم ( آرایشش ) خوب بود؛  بله یک لیلی طناز   ولوند از روبرو

  میومد و همه ی دل ها رو هم سر راهش جمع میکرد اما اون بی توجه به تمومی این نگاه ها خرامان  به مسیر خودش

   ادامه میداد  و داماد محترم هم با چشمان خودش شکار رو تعقیب میکرد و حتی پلک هم نمیزد تا مبادا در همین یک لحظه

   شکار طناز  رو از دست بده و حتی لحظه ای از دیدنش غافل بشه  شکار نزدیک و نزدیک تر میشد و چشمای عاشق ما

   هم گرد تر و گردتر و صدای قلبش هم بلند و بلندتر حتی وقتی شکار از کنار ما هم گذشت گردن داماد محترم به زاویه ی

  180 درجه چرخید که تو دلم گفتم الانه که گردنش بشکنه اما داماد ولکن ماجرا نبود و از پشت سر هم این آهوی طناز و

   لوند را میپایید و کم مونده بود که با چشمانش قورتش بده ( البته ناگفته نماند که آنچنان مخلوق زیبایی بود که مطمئنم حتی

 پدر بزرگ

   هشتاد ساله ی من هم اگر در قید حیات بود این لحظه رو از دست نمیداد و من رو هم که میبینید ساکت و عین ماست

   ایستاده بودم نه اینکه تحت تاثیر واعظم قرار گرفته باشم به  این دلیل  بود که جلوی بزرگتر حفظ حرمت و احترام کنم و

   گرنه اگر داماد نبود که او ن آهو مال من بود حیف و صد حیف ! باور کنید حتی چند روز هم به اون مسیر رفتم به امید

   دیدن معشوق زیبایم اما انگار آب شده باشه رفته باشه تو زمین ! و ما هم همچنان تشنه لب باقی موندیم )

  خلاصه من هم که دیدم هیچ کاری نمیتونم انجام بدم و داماد هم دست بردار نیست دادم دراومد و گفتم : مهندس

  جان حواست کجاست ؟

  مهندس که انگار با صدای من روح به کالبدش برگشت ناگهان به خودش اومد و دید که واااای عجب سوتی داده و

  باید تا گندش در نیومده قضیه رو ماست مالی کنه ! بنابراین صداش رو صاف کرد و خیلی حق به جناب گفت :

  هاچ دیدی ؟ دیدی چقدر شبیه زهرا بود ؟؟ انگار سیبی که از وسط نصف شده بود !

   و من این وسط مونده بودم هاج و واج هم از روی جناب داماد که حتی من رو به این پررویی از رو برده بود و

  هم اینکه کجای این  دختر به زهرا شبیه بود ؟

 

          " دختری در آب حوض و میتی در حال غسل

                                             هر دو عریانند اما این کجا و آن کجااااااا؟؟؟؟؟ "

پی نوشت.۱ مردا تا دم در خونه خدا هم نا مردن

پی نوشت ۲.جوک مهندس کشاورزی با وجود داماد ما تو این صنف صحت نداره

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/24ساعت 19  توسط هاچ وکیل   | 

مرض

 

مدتیست که به شدت به مرض ننوشتن دچارم و  و این درد همچنان ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/03ساعت 8  توسط هاچ وکیل   | 

متفاوت و بی ربط !!

 

دل گرفته و غمگینم !!!

قول دادم که بنویسم پس مینویسم !!

دلم به طرز عجیبی شور میزند مث حس قبل از یک اتفاق بد !! نمیدانم  !! اینجارو همیشه دوست داشتم و دارم چون عجین شده با خاطرات و کودک درونم بود !! اینجا واقعا بچه میشدم و پا به پای همون پسر بچه ی شیطون میدویدم در کوچه پس کوچه های خاطرات !!  با هم گرسنگی میکشیدیم با هم کتک میخوردیم !! پا به پای هم به ناحقی ها اشک میریختیم و با هم برای بچه تیش تیش مامانی ها زبون درازی میکردیم و ضایعشون میکردیم و غش غش بهشون میخندیدیم که مرهمی باشه به درد های بی پایانمون !

اینجا که  میومدم سن و سالم رو فراموش میکردم !! زندگی با تموم سختی  هاش غم  نداشتن رخت و لباس نو  و قایم کردن سوراخ کیفم بود !!

نمیدانم ، نمیدانم !! نمیدانم اسمش را چه بگذارم ! قسمت ؟ تقدیر ؟ سرنوشت ؟؟ شاید همه به یک معنا باشند اما هر چه که هستند

هیچگاه برای من خوش نخواندند و خوش ننوشتند !!

شاید قسمت این باشد که هاچ هیچ وقت مادرش را نبیند !! انگار قسمت بود که اینجا به نام هاچ رقم بخورد شاید تقدیر میخواست که سرنوشت این هاچ هم شبیه هاچ قصه ها باشد !!

راستی من قسمت آخر هاچ رو ندیدم و این جز حسرت روزهای کودکیم ماند !! هاچ مادرش را پیدا کرد یا نه ؟؟

آیا میتوانم به دیدن مادر این هاچ امیدوار باشم یا جز حسرت های دیگرم خواهد شد ؟؟ پدرش چی ؟؟ راستی پدرش کجا بود ؟؟

دیدن پدرش هم آرزو میشود آیا ؟؟ آیا سرنوشت هاچ همیشه تنهایی است ؟؟

نمیدانم !! فقط و فقط قلمم چرخید و این ها آمدند حتی از رویشان نخواندم !!

فقط میدانم که بغضیست که مرا از درون  میسوزاند !!  رو به سوی آینده ای مبهم دارم !! به رسم عادت برایم دعا کن !!

شاید دعای تو گره ی سرنوشت و قسمت و تقدیر مرا بگشاید !!

دعایم کن باز هم پا به پای هاچ در کوچه پس کوچه های دلم با همان صورت آفتاب سوخته و پاهای برهنه بدوم !!

دعایم کن حسرت دوچرخه برایم بزرگترین غصه ی دنیا باشد !!

 

دعایم کن !!

 

دعایم کن !!

در ضمن دوستانی که مایل به خرید کتاب مجموعه  این خاطرات هستند

درخواست بدهند تا اقدام لازم در اسرع وقت صورت پذیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/25ساعت 1  توسط هاچ وکیل   | 

آدم فروش ! ورژن جدید

   اگه بخوام از اوج شرارت و یاغی گریم بگم مسلما به دوره ی راهنمایی ام  اشاره میکنم و البته اگه    

    بخوام از آغاز آدم شدن و صد البته آدم فروش شدنم صحبت بکنم باز هم به همان دوران راهنمایی   

     اشاره میکنم ( گرچه لازم به ذکره که آدم فروشیم در

     همان دوران باقی موند اما آدم شدنم نه )

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 0  توسط هاچ وکیل   | 

 

 

.......

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 16  توسط هاچ وکیل   | 

سیاست

  دیدم حال و هوای سیاست و انتخابات داغه ؛ گفتم من هم از این خیل شتابان عقب    نیوفتم . نه !   

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/16ساعت 7  توسط هاچ وکیل   | 

زبل خان

کلاس دوم راهنمایی که بودم ( سال تحصیلی 68-69 ) یه معلم داشتیم به نام آقای احمدی !

این آقای احمدی معلمی بسیار فداکار بودند چون هر درسی رو که مدرسه با کمبود معلم مواجه بود ایشون با

کمال میل پذیرفته بودند و ظاهرا براشون  مهم نبود که در اون  درس تخصص دارن  یا نه.

ایشون معلم ادبیات (املا،  انشا، فارسی کتبی و فارسی شفاهی )، عربی  و تاریخ بودند و هر

وقت و در هر جایی که بهشون احتیاج بود دریغ نمیکردند .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 19  توسط هاچ وکیل   | 

جوگیر شدن بچه مردودی (2

کلاس ها  تقسیم بندی شد و من و سه نفر دیگه به نام های پزشکی ( که الان همانند نام فامیلش

پزشکه ) ، یاری ( مهندسی برق خونده ) ، پیمان نیکبخت ( مهندس کشاورزی ) ، و عظیمی که پسر ناظم

مدرسه بود ( اون هم الان مهندس کشاورزیه ) به عنوان سردمداران و نخبه های کلاس وارد کلاس

شدیم وطبق سنت دیرین دو ردیف اول به ما اختصاص داشت و بقیه کلاس هم پشت سر ما قرار گرفتند

الی آخر.(توضیحات: علمای کلاس همگی از دانشگاه ازاد فارغ التحصیل شدن)

یکی از بچه های مدرسه ی  قبلیمون هم به نام محرم توی کلاس ما بود . دوید و دوید زود نیمکت   آخر کلاس

جا گرفت و کیفش رو هم گذاشت کنارش و مرتب منو صدا میزد که فلانی بیا واست جا گرفتم؛


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 20  توسط هاچ وکیل   | 

جو گیر شدن بچه مردودی (1

گفتن از فقر و نداری هر انسانی رو تحت تاثیر قرار میده ! شکم های همیشه گرسنه ، لباس های

مندرس ، سر های همیشه پایین و شرمی همیشگی از وضع موجود که باعث افت تحصیلی و

مردودی و .. و ... میشه ! اما گفتن همه ی این ها تکرار مکررات است و بس !

این بار میخوام واستون از اون روزی بگم که این بچه ی تنبل و شر و همیشه شیطون میشه مودب

و تر و تمیز و رتبه اول . میگید چه جوری ؟  خودتون میفهمید !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت 0  توسط هاچ وکیل   | 

شب شعر و شاعری

  ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم که حس کردم طبع اندکی در اون ته ته های وجودم  سو سو میزنه ؛ اونم چه

  طبعی ! شاعری !

  شاید به نظر شما عجیب نباشه اما اونایی که منو میشناختن خیلی تعجب کردن چون یه بچه مردودی

  که همیشه هم سر درس های املا و انشا مردود میشد و اصالتا هم فارس نبود تصمیم گرفته بود

   بشه یه شاعر پارسی گو ! و جا پای شاعران بزرگ بگذاره .

 مینشستم و قلم و کاغذ میگذاشتم جلوم و متفکرانه قافیه سر همبندی میکردم البته اون موقع ها

   اصلا چیزی راجع به قافیه و ردیف و یا انواع شعر نمیدونستم اما همین که احساس میکردم آخراشون

  با هم هماهنگ میشه به نظرم خوب بود . در مورد شاعرای بزرگ هم فقط اسم سعدی و حافظ

  به گوشم خورده بود ؛ فقط اسمشون همین ! اما با این وضع یک دفترچـــــــهل برگ به تقــلید از سعدی 

از شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعر ها ی   

خودم نوشته  بودم واسمشو گذاشته بودم گلستان ......و اکثر اوقات همراهم بود

  یه روز که توی یکی از خیابون های شهر قدم میزدم اطلاعیه ای دیدم مربوط به یک شب شعر که

  در انتهای اون اطلاعیه از جوونهای علاقه مند به شعر  دعوت شده بود که در صورت   تمایل ،برای

  خوندن اشعارشون میتونند در اون مجلس شرکت کنند.

  من هم که خداوند هر چه رو که ازم دریغ کرده بود در عوض اعتماد به نفسی بهم داده بود کم نشدنی .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/03ساعت 20  توسط هاچ وکیل   | 

شب عید و مردونگی من

سلام سال نو تون مبارک !

به مناسبت سال نو میخوام یکی از خاطرات عیدم رو واستون بگم :

یادمه تقریبا چهارده ساله بودم که با دیدن و حضور چند تا مهمون ناخونده پشت لبم (سبیل) احساس غرور و مردونگی

می کردم .

احساسی زیبا و وصف نشدنی بود ، مخصوصا واسه ی من که برای بزرگ شدن  لحظه

شماری می کردم  و این آرزو  همیشه موقع عید بیشتر خودشو نشون میداد چون هم به تولدم

نزدیک  بود  و یک سال بزرگتر میشدم و هم یکی آرزو های بزرگم این بود که وقتی مرد شدم و پولدار

شدم  شب عید  برم قنادی سر کوچه و یک کیلو  شیرینی بخرم و تنها یی یه دل سیر شیرینی

بخورم  میدونید چرا ؟ چون پدرم شب عید فقط نیم کیلو شیرینی می خرید  و تقسیم شیرینی

بین ۹ نفر ؛  خب دیگه خودتون تصورشو بکنید که سهم  هر نفر چقدر میشه !

بگذریم !

داشتم میگفتم که با دیدن جند تا تار مو پشت لبم به خودم گفتم یه پا مرد شدیا !

به همین خاطر تمرین مرد شدن میکردم ، سعی میکردم صدامو کلفت کنم و حرف بزنم  . به خواهر ها

امر و نهی  میکردم  که یعنی من مرد شدم و غرور دارم . آبجی بزرگا که تحویلم نمیگرفتن به همین 

 خاطر  منم همه ی زورم رو سر آبجی کوچیکه که ۸ سالش بیشتر نبود خالی میکردم .

بیچاره رو مجبور میکردم  که روسری بپوشه و مدام هم تاکید میکردم که نباید موهات بیرون باشه

اونم که زورش بهم نمیرسید  ناچار جلوی من روسری می پوشید . و وقتی چشم منو دورمید ید اسلا مو به خطر مینداخت

روز عید مادرم برای اینکه تخم مرغ رنگ شده داشته باشیم ، تخم مرغ و پوست پیاز رو روی چراغ

علاء الدین  گذاشته بود که تخم مرغ ها رنگ بگیرن ؛ آبجی کوچیکه میاد تخم مرغ ها رو که بر میداره

واسه ی اینکه چراغو خاموش کنه صورتشو میاره جلو و به آتیش فوت میکنه اما  یه دفعه آتیش  گر میگیره

و جلوی موها  و ابرو های آبجی کوچیکه میسوزه .

بیچاره مجبور بود تا آخر عید جوری روسری بپوشه که نه تنها مو هاش بلکه ابروهاش هم پیدا نباشه !

اما یه جورایی واسه هردومون خوب بود چون هم اون واسه همه این بهانه رو میاورد که به خاطر من

اینجوری روسری میپوشه و هم من تو دلم و جلوی بقیه احساس مردی و غرور میکردم !

اینم ماجرای من و تمرین مرد شدنم !و اما الان که زورم بهش نمی رسه کاکول میذاره

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 17  توسط هاچ وکیل   | 

افه ی بچه پولدار بودن

این خاطره بر میگرده به سال ها پیش ، من اونموقع کلاس دوم راهنمایی بودم . بوی ماه مهر همه

جا پیچیده بود و مدرسه ها تازه باز شده بودن اولین زنگ انشا داشتیم و آقا معلم پس از کمی نصایح

تکراری رفت پای تخته سیاه (  البته سبز بود) که موضوع انشا رو بنویسه از همون لحظه دلم به

تالاپ و تولوپ افتاد چون با اینکه انشا نوشتن رو دوست داشتم اما همیشه از انشا های اول مهر متنفر

بودم چون طبق معمول یا ازمون خواسته می شد که تابستون خود رو تعریف کنیم و یا اینکه بنویسیم

که علم بهتر ه یا ثروت ؟ و ما هم مجبور بودیم صفحه ها سیاه کنیم و از مزایای برتری علم بر

ثروت بنویسیم . این یک قانون نانوشته بود اما همه میدونستیم که ته دلمون از آقا معلم گرفته تا

تک تک شاگردا همه ثروت رو ترجیح میدن.

خطاطی آقا معلم که تموم شد نگاهی به تابلو انداختم که نوشته شده بود : تابستان خود را چگونه

گذارنده اید؟

این هم یه مصیبت دیگه یکی نیست به این آقا معلم بگه دلت خوشه ها از چیه تابستون واست بنویسم؟

از کارگری هام؟ ، از هفتا بچه ی همیشه گشنه ؟ از مادرم که همیشه یا در حال رخت شستن بود

یا بافتنی کردن(واسه ی کمک خرج) ویا مشغول ترو تمیز کردن هفتا بچه قد و نیمقد؟

 یا از دستای پینه بسته ی بابام و چشم های همیشه شرمگینش؟

اما نه باید یه انشای زیبا و در خور تحسین مینوشتمکسی چه میدونه کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

من تموم طول  تابستون ر و کارگری کردم ؛  بنابراین  تصمیم گرفتم که از خلاقیتم استفاده

کنم  و هر چه که توی تلوزیون  از جنگل و دریا دیده بودم رو روی کاغذ بیارم  و ترتیب یه سفر خیالی

به شمال رو بدم ولی راستشو بخوای  خلاقیتم زیادی فوران کرد. ببینید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 19  توسط هاچ وکیل   |