مثلا بدجوری عاشق خواهرم بود !!
مثلا زهرا تمام زندگیش بود !!
مثلا اگه خواهرم نبود دل به هیچ دختری نمیداد مگر اینکه خدا همزاد زهرا رو سرراهش قرار میداد!!
مثلا جوری رفتار میکرد که انگار فتوکپی برابر اصل مجنونه !!
با اینکه زهرا دختری کوتاه قد و سبزه رو و دارای اضافه وزن بود اما اون جوری وانمود میکرد که انگار خوشگل تر
از زهرا وجود نداره !
" که لیلی گرچه در چشم تو حوریست
به هر جزیی ز حسن او قصوریست "
و جواب مجنون محترم ما هم این بود :
" اگر در دیده ی مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی "
چه میشه کرد به هر حال عاشق بود و عشق این حرفها سرش نمیشه !

فعلا غلظت بالا رو داشته باشید تا به قول کارگردان ها یه فلاش بک بزنیم و یه سری به گذشته ها ، تا ببینیم
قصه ی این عشق از کجا شروع شد !
خواهرم زهرا همونجور که قبلا هم توصیفش کردم دختری کوتاه قد و سبزه رو و دارای اضافه وزن بود اما
یه جورایی مثل خودم سر پر شوری داشت و با اینکه خلاف قانون بود اما در دو دانشگاه مشغول تحصیل
بود و با تموم وجود میخواست دانشمند زبان شناسی بشه ( حالا فردا پا نشید راه بیوفتید دنبال مدارکش این قضیه مربوط به 15
سال پیشه بین خودمون بمونه دیگه
)
داشتم میگفتم این آبجی ما دانشجوی دو دانشگاه بود یکی دانشگاه تربیت معلم تبریز که عربی میخوند و
یکی هم دانشگاه آزاد کرج دبیری ادبیات فارسی ؛ خودمون هم که اصالتا ترک بودیم! حالا حساب کن ترکی و عربیو
فارسی ، چه شوووود؟؟؟ انصافا دانشمندی میخواست !!
خلاصه این آبجی ما به خاطر پشتکار و سر پر شورش بود یا به خاطر بخت و اقبالش؛ به هر حال هر چه که بود خواستگار زیاد
داشت علف باید به دهن بزی شیرین میومد که حتما میمود وگرنه این همه خواستگار از کجا بودن ؟؟
از بین تموم خواستگارا پنج نفر بودن که از همه سمج تر بودن و تا زمانی که آبجی ما به یکیشون جواب
مثبت داد دست بردار نبودن یکیشون از پسر خاله های محترم بود به نام ایرج و اون یکی پسر دایی محترم
به نام علی که هر دو هیچ فرصتی رو برای ابراز علاقه و نشون دادن برتری خود نسبت به دیگری از دست
نمیدادند . با اینکه از فامیل های محترم بودن اما من یکی از اینکه بخوان داماد ما بشن اصلا راضی نبودم
چون با وجود فامیل بودن همیشه از لحاظ مالی وضع خوبی داشتن و اونها همواره سواره بودن و ما پیاده و این قضیه
همیشه باعث عذاب ما بود ! اما خدا رو شکر آبجی گرام هیچ کدام رو به حساب نمیاورد وحال هر دو رو اساسا گرفته
بود
. خواستگار سمج بعدی معلم پرورشی اون موقعمون بود که تو یه پست جدا گونه واستون تعریف میکنم ( اونم شنیدنی
ه )
و خواستگار آخر که کمی نظر خواهر ما رو به خودش جلب کرده بود آقای مهاجر ی بود که وصف شیداییش رو شنیدید !
این خواستگار نه فقط نظر خواهر که نظربقیه رو هم به خودش جلب کرده بود، میدونید چرا ؟ چون مهندس بود!

مهندس که میگم به امروز نگاه نکنید که حتی تو غارهای کوه های دماوند و وسط کویر لوت هم یه شعبه ی دانشگاه آزاد پیدا
میکنید که توش چهار پنج تا رشته ی مهندسی داره ! انصافا مهندس بودن اون موقع یعنی همون حدود پانزده سال پیش
اجر قربی داشت و دبدبه و کبکبه ای که بیا و ببین ! اما این وسط باز هم بخت مار و یاری نکرد چون خواستگار محترم
بین این همه مهندسی عمران وکامپیوتر و.... مهندسی دامپروری رو انتخاب کرده بود که اون موقع هم به هرکسی میگفتی بهت
میخندید
و میگفت : آخه پرورش گاو و گوسفند هم مگه مهندسی میخواد ؟؟ بله مهندس بود اما چه مهندسی ؟ کلاس و در آمد مهندس
عمران و معماری کجا و درآمد مهندس ما کجا؟ بقال محل هم درآمدش بیشتر از این عاشق شیدا بود !
" دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه
هردو جان سوزند اما این کجا و آن کجا ؟ "
به هر حال این عاشق شیدا دو سال تمام شدیدا عاشق خواهرم بود و لحظه ای رو برای نشون دادن شدت عشق و علاقه اش
از دست نمیداد، حال اینکه کجا خواهرم رو دیده بود؟ در حین رفت آمد خواهرم به دانشگاه های مربوطه که همواره هم به
همراهی مادرم انجام میشد ( از ترس گزند خواستگاران
) . یک روز در قطار کرج به شهرمون ( یکی از شهرهای آذربایجان )
آقای مهاجرانی هم کوپه ای مادر و خواهرم بوده اما به مقصد تبریز و وقتی در کوپه ی عشق دل و دینش رو میبازه
و بسیار غمگین بوده از اینکه ممکنه فرصت دوباره ای برای دیدن این غزال زیبا نداشته باشه متوجه میشه که این
غزال گریزپای در تبریز هم دلبری میکنه! گل از گلش میشکفه و روزهای آینده به دانشکده آبجی محترم ما میره و
سلام و علیکم و من همونیم که همسفر بودیم و باب و آشنایی رو باز میکنه از این قسمتش سریع میگذرم چون با
گذشت پانزده سال هنوز هم از شنیدنش ناراحت و غیرتی میشم .
خلاصه این عاشق زار دو سال تمام دلبری کرد و تور خودش رو پهن کرد تا بالاخره آبجی ما به تور افتاد و
و این عاشق دلخسته بر خلاف مجنون به وصالش رسید و این دو با هم نامزد شدن و عقد کردن . 
خب حالا این همه توضیح و تفسیر واسه ی چی بود ؟؟ واسه ی اینکه به این قسمت ماجرا برسیم !
دقیقا دو هفته ! توجه داشته باشید !! دقیقا دو هفته !! از عقدشون گذشته بود و آقای مهاجرانی محترم به دیدار معشوق
به شهرمون اومده بود برای مراسم شیرین و دلچسب نامزد بازی !
یکی از همون روزا بالاخره مجنون محترم حاضر شد برای یک ساعت دست از لیلی بکشه تا با من که برادر
لیلی بودم به خیابون های شهر بریم و قدمی بزنیم که اونم البته به خواست لیلی بود وگرنه این مجنون ما محال بود
قبول کنه !!
در تموم مدت مخ من بیچاره رو کار گرفته بوده و از لیلی زیبا رویش صحبت میکرد و از شیرینی یک ازدواج
عاشقانه واز راز خوشبختی انسان ها و اینکه خوشبختی واقعی فقط در یک چیزه و اون هم ازدواج عاشقانه است 
جوری بالای منبر رفته بود و صحبت میکرد که دل هر شنونده ای رو میبرد و هرکسی دوست داشت این
خوشبختی رو امتحان کنه ! جوری عمیق و احساسی حرف میزد که دوست داشتی تا آخر عمر از عشق حرف
بزنه و تو فقط شنونده باشی ! انگار پیش این استاد شنونده بودن دقیقا عین تجربه کردنش بود !!
لحظات شیرینی بود و سخنانی شیرین تر، سخن از عشق بود و تعهد راز تحکم عشق
!
اما ناگهان سخن در دهان این واعظ سخن ور خشکید و جوری خموش ماند که انگار هیچ وقت و هیچ وقت سخنی از این
زبان خارج نشده به قول سعدی شیراز :
" در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود "
بله، این عاشق ما جوری ساکت و مسخ شد که انگار سال هاست که جان در بدنش نیست ( دور ازجونش البته )
سکوت داماد من رو بدجوری پریشان و حیران کرد یعنی چه چیزی باعث شده که این عاشق زار ، این مجنون دلخسته
لحظه ای از یادو تمجید لیلی غافل بشه؟ این فقط یک دلیل میتونه داشته باشه و اون هم خود لیلی است !! لابد چشمای عاشق
مجنون به نور چهره ی معشوق مزین شده!!


نه !!
صبر کنید لطفا!! لیلی بود اما نه لیلی جناب مهاجری !!
بله من مسیر نگاه مجنون رو که پی گرفتم چشمم به چنان لیلی زیبا رویی افتاد که انصافا نقاش روزگار وقت زیادی رو
صرف زیبایی این مخلوقش کرد بود البته نقاشی خود مخلوق هم ( آرایشش ) خوب بود؛ بله یک لیلی طناز ولوند از روبرو
میومد و همه ی دل ها رو هم سر راهش جمع میکرد اما اون بی توجه به تمومی این نگاه ها خرامان به مسیر خودش
ادامه میداد و داماد محترم هم با چشمان خودش شکار رو تعقیب میکرد و حتی پلک هم نمیزد تا مبادا در همین یک لحظه
شکار طناز رو از دست بده و حتی لحظه ای از دیدنش غافل بشه شکار نزدیک و نزدیک تر میشد و چشمای عاشق ما
هم گرد تر و گردتر و صدای قلبش هم بلند و بلندتر حتی وقتی شکار از کنار ما هم گذشت گردن داماد محترم به زاویه ی
180 درجه چرخید که تو دلم گفتم الانه که گردنش بشکنه اما داماد ولکن ماجرا نبود و از پشت سر هم این آهوی طناز و
لوند را میپایید و کم مونده بود که با چشمانش قورتش بده ( البته ناگفته نماند که آنچنان مخلوق زیبایی بود که مطمئنم حتی
پدر بزرگ
هشتاد ساله ی من هم اگر در قید حیات بود این لحظه رو از دست نمیداد و من رو هم که میبینید ساکت و عین ماست
ایستاده بودم نه اینکه تحت تاثیر واعظم قرار گرفته باشم به این دلیل بود که جلوی بزرگتر حفظ حرمت و احترام کنم و
گرنه اگر داماد نبود که او ن آهو مال من بود حیف و صد حیف ! باور کنید حتی چند روز هم به اون مسیر رفتم به امید
دیدن معشوق زیبایم اما انگار آب شده باشه رفته باشه تو زمین ! و ما هم همچنان تشنه لب باقی موندیم
)
خلاصه من هم که دیدم هیچ کاری نمیتونم انجام بدم و داماد هم دست بردار نیست دادم دراومد و گفتم : مهندس
جان حواست کجاست ؟
مهندس که انگار با صدای من روح به کالبدش برگشت ناگهان به خودش اومد و دید که واااای عجب سوتی داده و
باید تا گندش در نیومده قضیه رو ماست مالی کنه ! بنابراین صداش رو صاف کرد و خیلی حق به جناب گفت :
هاچ دیدی ؟ دیدی چقدر شبیه زهرا بود ؟؟ انگار سیبی که از وسط نصف شده بود !

و من این وسط مونده بودم هاج و واج هم از روی جناب داماد که حتی من رو به این پررویی از رو برده بود و
هم اینکه کجای این دختر به زهرا شبیه بود ؟
" دختری در آب حوض و میتی در حال غسل
هر دو عریانند اما این کجا و آن کجااااااا؟؟؟؟؟ "
پی نوشت.۱ مردا تا دم در خونه خدا هم نا مردن
پی نوشت ۲.جوک مهندس کشاورزی با وجود داماد ما تو این صنف صحت نداره